|
ناز کمتر کن که من اهل تمنا نیستم...زنده باد عشقم، اسیر سود و سودا نیستم
|
بلاخره تمام شد
دوران 21 ماه خدمت سربازی
روح صفا :این حرفا رو به کی می زنی ؟؟ یه وقت صفا جون فکر نکنی دوستای خیلی زیادی داری ها ؟
صفا : می دونستم ...
روح صفا : امید وارم خدا شفات بده
صفا : تا بعد ...
خودمونیم ها ..چه اسم ضایعی انتخاب کردم.. صفا ![]()

اینبار سلام به خاطر اینکه یه عادت و یه فرهنگ و خیلی بهش توصیه شده که هر بار و هر دفعه باید سلام کنی...سلامی که من یکی هنوز یه عمق وجودی این کلمه پی نبردم که چرا سلام ؟؟
بی خیال
به هر حال الان که دارم اینا رو می نویسم وقتی چند ماه بعد می خونمشون از اینکه این جور حرفا رو نوشتم پشیمون میشم.
ولی اینجا قبرستون دلمه..هر چی می نویسم انگاری دفنشون کردم.
از خاطرات نوشتن بسه دیگه.
دو روز دیگه باید برم سر خدمت. ایندفعه برم دیگه نمیام...البته تا اول تیر ماه.
حالا میرم اگه چیزی به مخم رسید بر میگردم و اینجا خاکش می کنم.
![]()
فعلا...به امید روزی که دیگه هیچ وقت پام به ترمینال نرسه..نه اینکه بمیرم..اینکه خدمت تموم شه.
عمرا من باشم که سوار اتوبوس شم.
هر چیزی چند بارش خوبه..نه اینکه تا الان ۵۰۰ بار رفتم اومدم.
خوب آدم خسته میشه...
هیچ کس نیست که بهش سلام کنم. جوابی جز ویز ویز مگس نمی شنوم.
خاک بر سر این ادمهای دروغی بشه ، فقط یاد دارن حال ادم رو بگیرن.
باهاشون تماس میگیری میگن مشکلی نداره....
البته ما ک ... خل بودیم از اول.خدمت مارو چیز نکرد.
فردا دارم میرم.
اگه بگم از سخت ترین لحظه های خدمت برگشتن به پادگان دروغ که نگفتم هیچ خیلی خیلی هم راست گفتم.
چون باید مبارزه کنی تا نمیری
اگه هم روزی مردی هیچی نمیشه..خاکت می کنن ، تازه یادت می افته باید شب اول قبر رو تجربه کنی...من که نرفتم تا حالا اما خوب میگن خیلی حالت رو میگیرن.
اما بعضی مواقع پیش میاد نمی میری...یعنی میمیری اما روحت واسه خودش میره تو کما.
نمیره تو صف دراز پل صراط...

تو این مدت خیلی چیزا یاد گرفتم...با آدمهایی برخورد کردم که از سراسر ایران بودن...با یه فرهنگ و عقیده خاص ......
الان حالش نیست بنویسم.....بعد میام
حالم داره بهم می خوره.....................
تا چند ساعت دیگه باز راهی شهر سوخته ها میشم..... خیلی شهر غریب و تاریکیه...
باز اومدم مرخصی اما باز تموم شد...هر چند خیلی کم بود...فقط ۵ روز !!!!
میرم و میرم و میرم.......................
امیدوارم دفعه بعدی که میام اینجا حال و روزم بهتر از این باشه.
کاشکی منم همون چند سال پیش مرده بودم.
سلام...
یکی از نوشته هایی که تو خدمت نوشتم...امروز این فرصت رو پیدا کردم که بذارمش تو وبلاگ.
به یاد اون روزهایی که پیمانه به دست ، همراه یاد روزهای خوشم که سالهاست زیر خاک پنهان شده دنیا رو رها می کردم و . . . .
هر وقت اومدم فراموشش کنم ، نشد
قصه یک دل و آن پیمانه
بعد از گذشت 40 روز از خدمت سربازیم ، چقدر دلم برای همه تنگ شده ، برای تمام آن روزهای خوب ، روزهایی که یک دل بود و یک پیمانه .
یادش بخیر
باور لحظه هایی که هیچ وقت تمام نشدنی بود و حالا تبدیل به یک رویا شده چقدر سخت است. رویا یا همان کابوسی که حالا با تک تک لحظه های من عجین شده ، کاش قدر آن لحظه ها را بیشتر می دانستم.
ای کاش می شد دوباره پیمانه را به دست بگیرم و نوش عشق را بر لبانم بیاویزم. ای کاش در کنار پرنده ای کوچک به پرواز در می آمدم و طعم رهایی را می چشیدم.
آه ای خدای آسمانها ، دلتنگ و بی قرارم، زندانی و اسیر سرنوشتم.
دلم می خواهد بر آستان گسترده ی خویش قدم بگذارم، اما دیگر ممکن نیست ، تنها راه من بغضی است که شب و روز بر پیکره ی وجودم سنگینی می کند.
آن اشک سرد که سالهاست بی صدا و خسته در جریان است و آن قلب مهربان که امروز زیر خاک پنهان شده و فقط جسمی خسته و دردآلود به جای مانده است.
آن لحظه که دوباره پر گیرم ، لحظه ی بیداد پرستوها خواهد بود. لحظه ی رسیدن و ماندن خواهد بود....
آه . . . اگر بدانی چقدر از غصه و دلتنگی پر هستم هیچ وقت به سراغم نخواهی آمد. زمان مرگ لحظه ها بود که نفهمیدم ، مثل قاصدکی سوار بر باد گذشت و تنهاترین دلیل بودنم را با خود برد.
من دیوانه نیستم ،من آن پرنده ی پر شکسته ام که روزی بر بلندترین سپیدار جهان آشیانه داشتم.
کنون از آن آشنایی جز بال و پری به جای نمانده.
تمام دلتنگی های این روزهایم را با دفتری کهنه و قلمی نیمه جان به سر می برم......
31/3/1387
تهران.